فیلم ساخته کارگردان کهنه کار و چپگرای انگلستان ،کن لوچ است که به مشکلات طبقه کارگر انگلستان میپردازد.
باب که اعانه بگیر دولت است همراه دوست خود به مراتع اطراف شهر رفته و گوسفند دزدی میکند و گوشت آنرا قاچاقی به قصاب محله میفروشد اما وقتی ماشین ون او را میدزدند مشکلات او بیشتر شده و حتی توان پرداخت هزینه لباس دختر خردسالش برای شرکت در یک مراسم مذهبی را هم ندارد. پدر روحانی تنها لطفی که در حقش میکند این است اجازه دهد گرفتگی چاه فاضلاب کلیسا را مجانی رفع کند که باعث به گوه کشیدن باب میشود.
فیلم لحظاتی خنده دار دارد اما نمیتوان آنرا کمدی تلقی کرد. حتی لحظات کمدی فیلم هم تلخ هستند.
شایع شده که برکه‌ای مقدس بیماران را شفا میدهد. افلیجی را با ویلچری با چرخهای بدون لاستیک درون برکه میبرند. وقتی افلیج را بیرون میکشند معجزه رخ داده. افلیج شفا نیافته اما یک جفت لاستیک نو روی چرخهای ویلچر ظاهر شده! این لطیفه ای است که دوست باب در میخانه تعریف میکند.
عنوان فیلم « بارش سنگها » اشاره به مشکلات و مصیبتهایی است که مانند سنگ از آسمان بر سر طبقه فرودست و کارگری میریزد.